جمعه 19 آبان 1396 @ 01:27

نسبتا عجیب

چند روز پیش در حالی که "معشوق" کنارم نشسته بود از او پرسیدم آیا معرفی داشته اند برای اینکه خطبه ی عقدشان را خاتمی بخواند. او گفت بلی معرف ها مادر "عاشق" و عموی "عاشق" بوده اند. مادر "عاشق" معاونت یکی از وزارت خانه ها را بر عهده دارد و عموی "عاشق" وکیل گردن کلفتی است که وکالت اشخاص مهمی من جمله رئیس جمهور اسبق، فرزندان رئیس جمهور اسبق، کاندیدای ریاست جمهوری و مفسد اقتصادی و خلاصه اشخاص معروفی که همه ی شما آن ها را می شناسید بر عهده داشته است. همچنین گفت خاتمی چند روز بعد از عقد آن ها ممنوع الملاقات شده است. بعد از کلاس او از من مراتب درجه ی استادی دانشگاه را پرسید و من گفتم اول مربی است و بعد استادیار و پس از آن دانشیار و در پایان استاد که همان استاد تمام نیز تلقی میشود. گفتم معاون آموزشی دانشکده خیلی خفن است هر چند همه می گویند با رانت به اینجا رسیده در حالی که کمتر از سی و پنج سال دارد استاد تمام است. که "معشوق" گفت با رانت نرسیده است و اتفاقا مادر "عاشق" او را در این سمت قرار داده است و فرد به شدت باسوادی است. در راه بازگشت درون ذهنم غوغایی بود، ترم یک و دو که درس ها کم اهمیت تر بودند "معشوق" همه ی پسرهای دانشکده را امتحان کرد و بهترین را برگزید و حالا با خیال راحت درس می خواند و به آینده ی تامین شده اش که کم کم در اولین تجربه های شغلیش سمت های مهمی میگیرد بدون هیچ دغدغه ای می پردازد. تازه یک خانه هم کنار دانشکده دارند که ساعات ناهار می روند منزل و "عاشق" ماشین شاسی بلند هم دارد حتی " معشوق" در خانه آشپزی نمی کند.

یک درس عمومی هم این ترم دارم که "استاد خل مشنگ" آن را ارائه می دهد. این "استاد خل مشنگ" در جلسه های اول در پی صحبت هایش به کتاب های اشاره کرد که من آن ها را خوانده بودم از این رو به من توجه ویژه ای داشت. یک روز که بحثی در کلاس درگرفت راجع به عربستان و من مبهوت مانده بودم آخر کلاس از او سوال پرسیدم که با توجه به پاسخش حس میکردم به او نزدیک نشوم بهتر است. تا اینکه هفته ی بعد وقتی درس میداد گفت دختری سه ساله دارد که با او اشعار حافظ کار میکند من خیلی خوشحال شدم و انگار از اشتباه درآمده باشم از اینکه ممکن است او به من نظر داشته باشد. تا اینکه جلسه ی بعدش گفت راهی سفر است و کلاس هفته ی بعد کنسل است هفته ی بعدترش را هم از طریق کانالی اطلاع رسانی می کند. شماره ی همراهش را روی تخته نوشت و از من به عنوان دانشجویی منظم که غیبت ندارم خواست به او زنگ بزنم تا اگر به هر دلیلی کانال ارتباطی نبود مرا از روند کلاس ها آگاه کند تا به بچه ها اطلاع رسانی کنم من نیز به او میس انداختم تا شماره ام را داشته باشد، هر چند در ذهنم کمی به او مجددا مشکوک شده بودم. خلاصه در کانال گفته بود سفر نرفته و کلاس دایر است اما گفت که شاید هفته ی بعد برود و به طور قطعی سفرش کنسل نشده است و خبر می دهد. هفته ی بعد در تلگرام پیام دادم گویا سفر رفته بود و کلاس تشکیل نشد به شدت خوشحال شدم که چند ساعت بعد "استاد خل مشنگ" یه عکس برایم فرستاد از جایی که بود عکس مورد نظر صرفا یک مکان بود و من احساس مثبتی به آن نشان دادم که در جوابم گفت ممنون "خانم سیب عزیز" اینکه نام فامیل مرا با عزیز همراه کرده بود کمی مرا می ترساند از طرفی هم خوشحال بودم که ممکن است از این درس بیست بگیرم. این هفته هم ما راجع به کلاس در وضعیت مبهمی بودیم که تشکیل میشود یا نه ساعت هشت صبح هم شروع کلاسش است که آن موقع بیدار شدن واقعا کار همیشه و روتینی نیست لذا خواستیم از تشکیل کلاس مطمئن شویم که پیام دادم به نمایندگی از بچه ها که گفتند از سفر بازگشته اند و کلاس دایر است. منتهای مراتب فرداصبحش ساعت هفت و چهل دقیقه در حالیکه در راه دانشکده بودم تلگرام را چک کردم که دیدم گفته است سرما خورده و دچار ضعف بدنی است و نمیتواند کلاس تشکیل دهد و از من خواسته بود به مسئول آموزش و بچه ها اطلاع دهم. اما چرا نام "استاد خل مشنگ" را برایش انتخاب کردم کمی داستان دارد. معمولا چند باری با تاخیر بیست دقیقه ای سر کلاس آمده است که در جواب ما گفته اتوبوس خراب شده است و یک بار هم مسیرش را عوض کرده بود که گفت مترو شلوغ است و در ترافیک مانده بود. یک بار در حیاط دانشکده یکی از بچه ها گفت این بلد نیست خودش را به موقع به کلاس برساند و شوت می زند و خل و چل است که من هم گفتم من تا به حال برایم پیش نیامده سوار اتوبوس شوم و اتوبوس خراب شود چه قدر برای ایشان غیرعادی پیش می آید حتما دروغی در کار است. البته جریان سفرش و مبهم بودن وضعیت کلاس طی یک ماه گذشته و حتی حذف کانالش و اطلاع رسانی ضعیفش در روند تشکیل کلاس بیشتر به این وضعیت دامن می زد. البته این را هم اضافه کنم که حال بدش را کمی با حالت صمیمانه برایم توصیف کرد من هم گفتم اتفاقا پدر بزرگم سال ها پیش همچین سفری رفته بود که سرماخوردگی شدیدی داشت احتمالا از تاثیرات سفر است هر چند پدربزرگ من به سال نکشید فوت کرد که از این قسمت فاکتورگرفتم گفتم جوان است و آرزو دارد چرا باید بترسانم او را با این حرف ها، راستی حال که این ها نوشتم به فکرم آمد حالش را بپرسم ببینم بهبود یافته است یا نه نمیدانم اگر نپرسم بی ادبی است اگر بپرسم هوایی نشود بپرسم نمره می دهد فعلا که پاسی از شب گذشته است و زمان مناسبی برای پرسیدن حال نیست شاید فردا عصر مختصر پیامی دادم و احوالش را جویا شدم.

چهارشنبه 3 آبان 1396 @ 22:49

عاشق و معشوق

 ترم پیش بود که بعد از ناهار در فضای سبز پشت دانشکده پرسه می زدم و در پی نیمکتی که روی آن سایه افتاده بودم. ناگهان "همکلاسی نسبتا شوت" مرا صدا کرد و از من میخواست به او درس بدهم چیزهایی را که سر کلاس متوجه نمی شود، من هم گفتم مانعی ندارد و ظاهرا پذیرفتم. بعد گفت می شود بنشینیم؟ گفتم بله و روی نیمکتی نشستیم. همکلاسی شروع کرد از خود شرح حال دادن که بله ترم پیش فلان درس را به خاطر لجاجت استاد افتادم، استاد مذکور با پدرم خرده حساب دارد. بعد هم گفت این ترم را اوایل خوب درس میخوانده تا اینکه یک روز "معشوق" از او میخواهد که به او درس بدهد و چند روزی به او درس می دهد تا اینکه یک روز "معشوق" بدون کتاب و دفتر می آید و می گوید حال خوشی ندارد و از او می خواهد بروند انقلاب بگردند. خلاصه از آن روز به بعد همه ی کلاس ها را جیم می زدند و با "معشوق" تهران گردی می کردند. حال "معشوق" دوست دختر "همکلاسی نسبتا شوت" با "عاشق" که دوست صمیمی "همکلاسی نسبتا شوت" است با هم دوست شده اند و "همکلاسی نسبتا شوت" از دوست صمیمی و دوست دخترش رکب خورده و دستش در پوست گردو مانده است. خیلی هم ناراحت بود که چه قدر خرج "معشوق" کرده است. البته گفت یک روز که از دانشگاه بیرون می رفته پسری به او شماره داده و از او خواسته با هم در تماس باشند، گویا آن پسر هم دوست پسر سابق "معشوق" بوده است. "معشوق" هر دو هفته یک بار با یکی در دانشکده دوست می شده و اون ها یه گروه راه انداختند همه ی پسرهایی که سابقا دوست او بودند و هشتگ تعداد در اینستاگرام راه انداختند. که ان " همکلاسی نسبتا شوت" بوده و ان به اضافه یک هم "عاشق" ، وقتی "همکلاسی نسبتا شوت" به "عاشق" گفته چرا چنین کاری با او کرده است گفته می خواستم بسوزی. لازم به ذکر است که پدر "همکلاسی نسبتا شوت" هیئت علمی یکی از دانشگاه ها و یکی از اشخاص مهم در یکی از سازمان مرتبط با رشته اش است. من "عاشق" و "معشوق" را به اسم نمی شناختم همین که عکس های آن ها را در گوشی " همکلاسی نسبتا شوت" دیدم شناختم در واقع آن ها را به چهره می شناختم. خلاصه ی داستان "عاشق" و "معشوق" با هم در دانشکده و بیرون دانشکده بی پروا دیده می شدند و من که کمی از ماجرا می دانستم حس میکردم رابطه ی این ها ممکن است به هم بخورد. سر یکی از امتحانات پایان ترم "عاشق" به یکی از پسرها می گفت هوای "معشوق" را داشته باشد و به او تقلب برساند. در امتحانات پایان ترم طبق شماره صندلی در لیست جای افراد تعیین می شود. اوایل ترم جدید وقتی در دانشکده با یکی از دوستانم قدم می زدیم ناگهان "عاشق" و "معشوق" را دیدیم که "معشوق" به دوستم گفت تابستان با "عاشق" ازدواج کرده است و او اولین نفری است که در دانشکده می داند. من و دوستم کپ کرده بودیم حتی من باورم نمی شد با خودم گفتم شاید ما را سرکار گذاشته و دست انداخته تا اینکه چند روز بعد سر یکی از کلاس ها استاد نام و شماره ی همراه بچه ها را خواست بنویسند و بعد به من داد تا گروه تشکیل بدهم در تلگرام تا اخبار کلاس در آن منتشر شود. من تا به اسم "معشوق" رسیدم پروفایلش را چک کردم. بله "عاشق" و "معشوق" رسما با هم ازدواج کرده بودند و خطبه ی عقدشان را خاتمی خوانده بود. چند روز بعد "معشوق" برای اولین بار به من سلام کرد. از آن روز به بعد سلام و علیک داشتیم. البته یک روز هم آمد سر یکی از کلاس ها کنارم نشست من هم که خیلی کنجکاو رابطه ی این ها بودم که چطور به ازدواج رسیده آن هم با چیزهایی که از "معشوق" شنیده بودم و به مغزم خطور نمیکرد یک رابطه ی معمول دو هفته ای در عرض چند ماه به ازدواج برسد و از طرفی خودم هم در تبدیل مسترکول از دوست پسر به همسر طی این سال ها درمانده و مستاصل شده بودم در پی کشف رمز و راز موفقیت "معشوق" بودم. این شد که پرسیدم چطور شد رابطه ی شما به ازدواج رسید که خیلی سربسته گفت مردها از زن هایی که اطلاعات زیادی در همه زمینه دارند و مغرورند خوششان می آید بعد هم گفت یکی از دوستانش بعد از شش سال دوستی کات کردند که پاک ناامید شدم و برادرش هم با همسرش هشت سال و اندی دوست بوده اند و به ازدواج رسیده است رابطه ی آن ها، این ها را در جواب من که یک رابطه ی چهارساله معلق دارم گفت. خلاصه رفته رفته این ها می آمدند سر کلاس نزدیک من می نشستند. "معشوق" در دانشکده با هیچ دختری صمیمی نیست اما دارد با من صمیمی می شود. حتی شماره اش را عوض کرده این را وقتی فهمیدم که با مشاهده ی پروفایلش که حس میکردم پس همه از ازدواجش خبر دارند و به چند نفر گفتم و نمی دانستند آن ها گفتند شماره ی جدیدش را ندارند و من تازه دریافتم که چرا گفت کسی در دانشکده از ازدواج آن ها خبر ندارد. خلاصه "عاشق" و "معشوق" بدجوری توی دست و پای من می پیچند. جایی که میشینم رو بعضا "عاشق" اشغال می کند، "معشوق" کنار من می نشیند و جزوه نویسی ام را زیر نظردارد. سر یک کلاس "عاشق" و "معشوق" با هم یه جزوه ی مشترک می نویسند و یکی با ماشین حساب تند محاسبه میکنه و بلند به استاد میگه این کار محاسبه کردن رو من انجام می دادم اون ها هی میپرن تو این فرآیند و من حواسم پرت میشه و از همه ی این ها عجیب تر اینکه جدیدا "معشوق" که موها و ابروهای رنگ کرده داشت و با شال می اومد دانشکده و شلوار چسبون و موهایی که همه بیرون بودند. الان موها و ابروهاش رو مشکی کرده مدل من مقنعه اش رو سر میکنه اولین بار که دیدم عین من شده از تغییر رنگ موهاش و مقنعه اش شوکه شدم بعد خنده ام گرفت. درس ها رو پیش خوانی میکنه تا سر کلاس حاضر جوابی کنه، اینکه جای منو اشغال می کنند و ماشین حساب میزنند و حاضر جوابی می کنند و مدل مو و رنگ مو و مقنعه و استایل من تقلید می کنند بماند حس می کنم "عاشق" و "معشوق" بدجوری رفتند رو مخم و منظورشون رو نمی فهمم. از چند تا از بچه ها پرسیدم "عاشق" سر بقیه ی کلاس ها کجا میشینه تا مطمئن شم هدف منم یا درس، که به نظر میاد درس باشد. هر چند وقتی رفتم داخل راهرو "عاشق" اومد تو راهرو و زیر نظرم گرفت حتی "عاشق" مدام به "معشوق" خط می دهد کجا بنشیند. حس می کنم گرم گرفتن "معشوق" با من زیر سر "عاشق" است چون ما اصلا سلام و علیک هم نداشتیم چه رسد به دوستی چرا قیافه اش را شبیه من کرده و چرا استایل و رفتار من را سوژه کرده اند این زوج، این ها روی مخم است. البته چند روز پیش در جمع بچه ها فهمیدم که "عاشق" هم خیلی آشغال است و قبل از "معشوق" با خیلی ها رل زده است اما ظاهرا این زوج تصمیم گرفتند ارتباط خود را با بچه ها محدود کنند و به درس و زندگی و پیشرفت بچسبند. اما من کمی نسبت به رفتارشان با خودم مشکوکم که این ها را با مسترکول در میان گذاشتم او هم فقط گفت محل نگذار و حساس نشو و تهش هم به من گفت جوگیر خیلی ناراحت شدم از حرفش و با او کات کردم هر چند جدی ام نگرفت و گفت به خاطر اینکه گفتم اهمیت نده قهر میکنی؟ که من جوابش ندادم، خیلی زور داره من همش سر کلاس حواسم پرت میشه نگرانم چی تو مغز این ها میگذره و تمرکزم پایین اومده رو درس هام ولی مسترکول بی خیال فقط بهم گفت جوگیر، معلومه که کلی به هم می ریزم و ناراحت میشم از اینکه من رو درک نمیکند، هر چند نزدیک پریودمم بود اعصاب نداشتم و خیلی زود در برابرش گارد گرفتم.

پنج‌شنبه 27 مهر 1396 @ 23:10

پنج شنبه ی دلگیر

پایان هفته ای دلگیر که حس انجام دادن هیچ کاری نبود، مستر کول هم به پیامک های من پاسخ نمی داد در خود مغموم و بسی رنجور لولیده بودم که تصمیم گرفتم وبلاگی راه اندازی کنم بلکه از حجم تنهایی ام کم بشود و این روزها را ثبت نمایم. من یک دانشجوی خوابگاهی ساکن در اتاقی پنج نفره هستم. هم اتاقی های من آن قدر رفتارهای جالبی دارند که مرا بیشتر تحریک به نوشتن می نماید. یک معرفی مختصری از آن ها در حد اتفاقات همین روزهای اخیر ضمن آشنایی شما با شخصیت های در جریان واقعیت های روزمره صورت می گیرد. هانی یک دانشجوی لب مرز مشروطی است که سیگار می کشد، امشب هم آرایش خاصی کرده بود گوش هایش را قرمز کرده بود که من معنی آن را نفهمیدم. قبل از ساعات خروج از خوابگاه بیرون رفت گمانم شب را با دوست پسرش سر میکند شاید هم به مهمانی جایی برود طبق یک سری مشاهدات و شنیده های قبلی فقط حدس میزنم. هلی قرار است فردا با دوست پسرش بروند درکه برای ناهار فردا ژله و دسرقهوه و ماکارونی و سالاد و کلی تدارک دیده است، موهایش را رنگ کرده و ابروهایش را خوشگل کرده حمام رفته و لباس هایش را هم ست کرده است فقط منتظر است فردا بشود و به قرار موعود برسد. کتی یک دختر سردرگم پشت پرده است، پشت پرده از آن جهت که به تخت خود یک پرده آویزان کرده و حضورش خیلی گویا نیست. سردرگم از آن جهت که با یکی از همکلاسی هایش است که ترنس می باشد و به او امیدی ندارد همکلاسی دیگرش هم به او ابراز علاقه ی مبهمی کرده و میل به مدافع حرم شدن دارد یک پسر هم در دانشکده ی دیگر دوست دارد منتها پسر دم به تله نمی دهد، خلاصه قرارهای ریز و درشتی که اکثر اوقات به شکست می انجامد و اولین و آخرین قرار است. شانی هم دختری است که یک ریز در پی آماده کردن کارهایی است که باید به استاد تحویل دهد حال جسمی اش خوب نبود و ما را با عصبانیت ترک گفت و راهی خانه خاله اش شد. من نیز به عنوان نگارنده ی وبلاگ یک بیوی مختصری از خود می دهم. دختری با قیافه ی کمی غلط انداز، غلط انداز از آن جهت که فکر می کنند خرخوان هستم ولی اصلا همچین شخصیتی ندارم. البته سر کلاس واقعا با استاد همدل و همزبان میشوم و سراپا محو درسم اما راستش اهل مطالعه و خواندن نیستم و امتحاناتم را چندان خوب نمی دهم هرچند در دانشکده مرجع جزوه ی کامل میباشم. مستر کول هم دوست پسر من هستند که به شدت رفتار سردی با من دارد طوری که همیشه حس میکنم موجودی اضافی ام و به دردنخور و مرا اصلا دوست ندارد صرفا تحملم میکند. البته آشنایی ما مجازی بود تقریبا چند ماه دیگر میشود چهار سال که همدیگر را می شناسیم ولی تا کنون هیچ قرار ملاقات و دیداری نداشته ایم. بله میدانم روی هوا هستم. اتفاقا در حال خواندن کتابی هستم که روی هوا نباشم فصل اول کتاب میگوید یک مرد با شغلش تعریف می شود و وقتی به جایگاهی که دوست دارد نرسد به طور جدی به ازدواج فکر نمی کند. مستر کول شغل دارد اما ایده آل بودن حد و حدودش را من نمی دانم. فصل دوم میگویدوقتی مردی شما را دوست دارد شما یک عنوان دارید، به تامین نیازهایتان می پردازد و میل دارد از شما محافظت کند. من کمی در هم می روم و حس میکنم هیچ عنوانی ندارم مثلا اینکه به همه معرفی شوم من حتی به خود مستر کول هم معرفی نشده ام رسما روی هوا پرسه می زنم. خیلی دلسرد میشوم طوری که فاتحه ی رابطه رو میخوانم بعد به خودم دلگرمی می دهم. همین چند روز پیش نوبت دندانپزشکی داشتم و قدری پول کم داشتم از مستر کول تقاضای دویست تومن وجه رایج مملکت کردم و ایشان در کمتر از بیست و چهار ساعت سیصد تومان به حسابم واریز کرد. کمی با یادآوری این قضیه و مرور بخش تامین نیاز در کتاب دلگرم شدم. اما در مورد محافظت هم رجوع کرده ام به حافظه ام که سال گذشته در جستجوی کار در این شهر غریب بودم که مستر کول گفتند بسی نگران من هستند که نکند آسیب ببینم و دختر ساده ای هستم بهتر است ترجیحا کار نکنم و اگر نیاز مالی داشتم به خودشان بگویم. خلاصه بدین گونه سر خود را شیره مالیدیم و کمی از ناامیدی فاصله گرفتیم الان هم میل ندارم پیامک بفرستم و دعوا کنم که لعنتی چرا جواب من را نمی دهی معلوم نیست کجا سرت گرم هست و از این دست لحظات پرتنش که تهش یک خداحافظ برای همیشه حواله می شود و دوران کات شدیم فرا می رسد با آن افسردگی ها و دلتنگی های مسخره اش که به غلط کردن می افتیم و خدا خدا میکنیم کاش بازگردد.